زاغکي روي درخت نشسته بود و چيز برگر مي خورد. روبهي آمد و گفت: ايول چه بالي، چه دمي، عجب تيريپ خفن سياهي، مشکي رنگ عشفه، يه آواز بخون حال کنيم. زاغکه ساندويچشو ميزنه زير بغلش و مي گه: برو داداش، من خودم کلاس پنجمم
لينك ثابت
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 13:9 توسط ..:: علی ::..